تبليغاتX
طلوع دوباره
نمایش شعر و داستان
 

دوستان بسیار عزیز!

 

ازین بعد آدرس جدید طلوع دوباره را به اسم اصلی ام ببینید.

http://torkany.net

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 13:45  توسط جهانمهر هروی | 

شعر و قصه

به زبانی که کسی هیچ نخواهد فهمید

شعرکی میگویم.

واژه هایش همه بیگانه ز هر مدرسه و دیوانی

حرف حرفش خاری

نه در آن وزن و هجا

نه در آن قافیه ای

نه کلاسیک نه مُدرن و نه پست مُدرنیزم

نه در آن وصف کسی

ونه هم زمزمۀ عاشق زاری

که شب وروز به خود میپیچد

از خودم، از تو  و از او

حس نامریی یک خواب سحر

و دلفسردگی از تنگ غروبی

و جهانی که در آن تا میبینی

کثرت اضداد است.

روز و شب و فصل های پیهم

و سلسلۀ گیاه و آدم را

مثل زنجیر بهم خواهم بافت.

 

هیچ میدانی زبان قمری!

و خروسی که سحرگاه به آواز بلند میخواند

و حدود پر و بال  قچی را

و افتخارات نیکان کبوتر ها را...

 

سگی در خانۀ ماست با رنگ سپید

دورتر خانۀ همسایه ی ما

گربۀ دارند بسیار سیاه

چشمهایش سبز است

وقت خوردن دم میشوراند

من رفیقی دارم

کاروبارش همه صید است

و قناری ها را مثل مگس میگیرد

دورتر در خم یک کوچه

مردکی از چوب و سیم قفس میسازد

 

من و یکسلسله دلهره

من و بیچارگی ام

من و آواز مهیب یک بمب

من بی دست وپا...

 

او که دستش روی یک ماشۀ ماشیندار است

او که بیرحمتر از گرگی

خون میریزد

او که با هرکه دلش خواست جفنگ میگوید

 

تو که روحت هر وقت

نذر محراب و خداوند تو است

تو که از آمدن  و رفتن خود

بیخبر هستی و در همه حال

برده ای

خور و خواب و شهوت شهرت وثروت شده ای

 ***

به زبانی که کسی هیچ نخواهد فهمید

قصۀ مینویسم

سوژه اش از تنه و ساقه و برگ انجیر

نقطۀ اوجش

ستر شرم آوری اندام کسی

نه در آن نقطۀ آغاز ونه هم فیصلۀ

نه ز وقت آدم

و نه هم قصۀ از مرگ سلاطین زمان...

 

قصۀ مورچه ای

که بیتفاوت از کناردانۀ گندم میگذرد

قصۀ جمعیت یک جنگل

و نگاهی به درختان که در پهلوی هم میرویند

قصۀ زندگی  یک پروانه

که سحرگاه به نور خورشید

رنگ گلها و گیاهان را

میشناسد و به آن عشق میورزد

قصۀ رود که حقیقت دارد

قصۀ کوه که پا برجاست

قصۀ سنگ که سخت است

و قصۀ باغ که یک نقاشیست

 

هیچ میدانی!

روزگار هجوم، ملخ صحرایی را

روزگار هوس همخوابی

به یک باکره را...

روزگار طوفان

روزگار سیل بنیان کن باران…

 

قصه ام قصۀ یک کودک کور است

که مادر زاده

و پدر هیچ نمیداند

که سیاهی و سپیدی

پیش او یکسان است

قصه ام از سفر راهب دیر است

که بر درب کلیسا جان داد

قصه ام قصۀ شیخیست که به پنج وقت نماز

پنج هزار بار خدا میگوید

قصه ام  قصۀ یک بار سفر طولانیست

 ازعمری دراز

که به جایی نرسد

قصه ام قصۀ اشکی که به دریا ریخت

و قصۀ آتش زدن خانۀ زنبور عسل

من و تو هر دو و  او

به چه دل بندیم

قصه ام قصۀ تکراریست.

شعر من  بیمعنییست

جهانمهر هروی

2 اکتوبر 2009

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 16:50  توسط جهانمهر هروی | 
 

 پائیز

دلم برای مزرعه بسیار، سخت میسوزد!

که باد سرد جنوب

و زاغ های سیاه

به شاخ های درختان هجوم آوردند

و خوک های شمال

هرچه سبزه بود را، خوردند

ودر میانه باغ

دو تا شغال

به جفت گیری شرم آوری شروع کردند

دلم برای  کوه ها گرفته

که سنگ  سنگ دیگر

جای پای کرگسهاست

وگرگ ها

برای آهوان و کبوتران صحرایی

کمین میگیرند

جهانمهر هروی

۲۷ سپتمبر ۲۰۰۹

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 20:58  توسط جهانمهر هروی | 
 

 یک غزل و یک رباعی

 

عیدانه

عید است  بده  بوسۀ  عیدانۀ  من

آباد بکــــــن خــــانۀ  ویـــرانۀ    من

ای  یار  بیا  که  من  علیـــل  دردم

فارغ  ز  غم   و درد شـود خانۀ  من

 

غزل

بیا یکبار  از  یک  من، یک  مثقــــــال کمــتر  شو

بده  دستت و بامن، از سر اخــلاص همـسر شو

چـــرا بیـــــهوده میـکوشی پی قتلم، عــزیز من

بزن لبخنده ای امشب، شادان باش  و دلبر  شو

مــرا  آزاد کن در اسمان نیلی احساس پاک خود

و لطفی  کن برایم  قوتی یکـــبال و  یک  پر  شو

گلی بشگفته باش و عـطر افشان  باش یار  من

امید  یک  بهار  دیگـرم  در  فصــــل  آخـــر   شو

نمیخواهم چون سنگی، به پای لنگ من باشی

امیــل گــــردنم شو، خلقـــۀ زر شو  گوهر  شو

تویی نسلی حوا و آدم  از روز الست ای دوست

بیا با من محــــبت کـن   پدر  باش  و  برادر  شو

 جهانمهر هروی

۱۷ سپتمبر ۲۰۰۹

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 16:22  توسط جهانمهر هروی | 
 

اینبارفالی گرفتم از دیوان پدر معانی میرزا عبدالقادر بیدل و چه خوش مطابق حال و احوال ام جوابی داد، حیرتم از آن است که شوریدگان و نوابغ ما سه صد سال آینده را پیشبین بودند و چرا ما حتی فردای خود را نمیتوانیم حدس به زنیم؟ منتظر نظرات سازندۀ تان خواهم بود.

 ویرانۀ خیال

جغد  ویـــــرانۀ  خـــــیال  خــــــودیم       پر فشان لیـــک  زیر  بال  خودیم

شـــــمع  بخت سیه  چه  افـــــروزد      آتش مـــــــردۀ  ز گال  خـــــودیم

رنگ  کــــــــو  تا  عدم  بگـــــــــرداند      عالمی رفــــت و ما بحال  خودیم

غــــم  اوج، حضیض  جاه  کـــراست     عــشرت فقـــر بی زوال خـــودیم

کو قیامت چه محـــشر ای غافــــــل      فرصت اندیش ماه و سال خودیم

دور ما را نه سبحه ای ست نه جام      گــــردش رنگ انفــــــــعال خودیم

باده در  جام  و  نشئه  مخــمـــوری     هجــــر پروردۀ  وصـــــــال  خودیم

بحــــر در جیب  و  خاک  لیســیدن      چقـــــدر  تشنه ی  زلال  خـودیم

غیر ما کیست حـــــــرف  ما  شنود      گفتــــگویی  زبان  لال  خــــودیم

دوری از  خود  قیامت  است  اینجا      بی تو زحمتـــــکش خیال خـودیم

شــــمع آسودگی  چه  امـــکانست      تا سری هــــست پایمال خودیم

از که خــــــواهــیم    داد  ناکامــی       بیدل بیکـــسی مـــال      خودیم

نوشته شده توسط: جهانمهر هروی

۱۳سپتمبر ۲۰۰۹

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 11:51  توسط جهانمهر هروی | 
 فرد آخر این شعر را نمیدانم از کدام شاعر حق گوی و حق پرست است.

دوستی و دشمنی

در محیـــط  ما  فـــضای  گـــرم  یاری، تنــــگ  بُود

قصــــــه  و  هــــر  گفتمان  گــرم  ما، از جنگ بُود

هـــــر که را  بینی   غمی  دارد  بدل  از  بیکسی

قـــلب ها  بشکسته  و  چهــــــــره  پر از آژنگ بُود

نُخــــــبگان  شهر  از  غفلت  به  خود  پیچیده  اند

افتخـــــار  فکـــــر  شان  از  چــرس  یا از بنگ بُود

از  دروغ   و  خدعه  و  از مکـــــر  میسازند  سخن

پیش   اهــــل  خبــــره  میگویند  این  فرهنگ  بُود

پیش  ما  لاف  حقیقت  نیست  حرف  مُفت  کس

بین  نامـــــردی و مردی راه  صـــــد  فرسنگ  بُود

گـــریه  و  زاری  و از  خـــود  رفتـــن مــــردم  ببین

زندگی  ریتـــــم  غـــم  انگیزی  ازین آهــــنگ  بُود

***

« بس که دلخون گشته ام از دست یاران دو رنگ»

« دوست دارم هر کسی در دشمنی یکرنگ بُود»

جهانمهر هروی

۳۰ اگست ۲۰۰۹

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 21:0  توسط جهانمهر هروی | 
 

 غزل

گر  غروب  در  افق چـشم تو  زیبا  باشد

خون  من  سرختر  از  لالۀ حمراء  باشد

به غـــم عشق گرفتــار نگـــردد  سنگی

همه  آشفتگی  از بطـن  دل ما   باشد

باعث اینهمه دلباختگی غیر تو کیست

گردش چشم تو اعجاز مســیحا  باشد

صبـــر ایوب  ندارم  چه  کنم  یار  یگــو

تا به  این  زخمۀ  ناسور  مـــداوا باشد

گر ازین قریه  ترا بود  گذر  رحمت  کن

تا شبی کلبه ی من بهر تو ماوا  باشد

جهانمهر هروی

 ۳۰ اسد ۱۳۸۸

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 18:4  توسط جهانمهر هروی | 
 

 

به جواب کاکه تیغون

 چه میگویی

بخار معـــده را معـــجون میســازند چه میگویی

هزاران  زال و افلاتون  میســـازند چه   میگویی

ز کون یک مگس یک فیل را، باور نخواهی  کرد

به مثل  ذرۀ   بیرون  میســــازند  چه  میگویی

هزاران نسل با نسلی که  میسازد جهان ویران

سمارق وار  اگر  افــزون میسازند چه  میگویی

درین   بازار   آزاد   جــــــنایت   نیست  دلالی

تمامی  نرخ را  مصئون  میسازند چه میگویی

جهـــانرا  زیر  و  رو  باید  نمود  تا  آدمی  یابی

وگر باشد  او را  دلخون  میسازند چه میگویی

شکست جبهه ای چور و چپاول کی بود امکان

به  امر  و  وحی پنتاگون میسازند چه میگویی

ریاست  را  به تاج  چاپلوسان بسته کن تیغون

کزین  فکر  تو یک مضون میسازند چه میگویی

جهانمهر هروی

۱۰ جولای ۲۰۰۹

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 7:45  توسط جهانمهر هروی | 
 

دو نظر و سه پاسخ کوتاه!

 

داستان کوتاه «برگ ریزی» را دو دوست انتقاد کرده اند. روح انتقاد ایشان اینست که این داستان نتیجۀ اخلاقی ندارد. و دارای تناقضات است.

 دوستم آقای مهاجر افغانی مینویسند:... هر لحظه برگی رقص رقصان از شاخه های درختان جدا شده و آرام ارام روی آب شناور میشد. پائیز همه چیز را بسوی نابودی میبرد. علف های کنار جوی را یخ زده بود... پاييز بود علف ها يخ زده بود ؟ تناقض گویی است.

دوست دیگرم آقای داکتر کمال کابلی با تائید همین نظر میفرمایند. این داستان نیست و یک قصه است و بعدا از رمان اپیزود گابرئیل گارسیا یاد آوری مینمایند و چنین نظر دارند که گویا رمان صد سال تنهایی را باید نمونۀ برای بیان یک داستان کوتاه در نظر گرفت.

من در حالیکه از نظرات این دوستان خوشحالم. میخواهم در ادامۀ نظرات پیشین ام در بارۀ داستان کوتاه چند نکتۀ ضروری دیگر را هم علاوه کنم.

1 ـ داستان کوتاه لزومن یک رمان نیست. این بدانمعنی است که در این ژانر ادبی نویسنده یک حادثه، یک واقعه و یک طرح را طوری بیان نماید که خیلی کوتاه؛ هدف خاص اجتماعی را بیان کند. در داستان برگ ریزی پائیز به شکل نمادین آن به نمایش گذاشته شده. درین طرح عشق یک جانبۀ (عبدالرحیم )به (سامعه )به شکست میانجامد و پائیز عمر عبدالرحیم دوکاندار مثل ریزش برگ های یک درخت تنومد با وزش باد های سرد پائیزی به سوی نابودی میرود. اینگونه عشق ها در جوامع عقب مانده و سنی ما کم نیست. اساسا این داستان را من از سرنوشت مردی دیوانه ای که دیگران برایم در زمان کودکی ام قصه کرده بودند ابداع کردم.

2 ـ من نتیجه اخلاقی در طرح  داستانرا به درستی درک نمیکنم. و البته هر داستانسرا اصولن معلم اخلاق بوده نمیتواند. زیرا علم اخلاق یعنی بیان خوبی های یک حادثه و یا واقعه نیست بلکه زشتی ها و پلشتی های حوادث را هم احتوا میکند و یا اصلن نه به زشتی ها و نه به خوبی های حادثه کار دارد و نویسنده صرف بازگویی یک جادثه را به روی صفحۀ کاغذ میریزد و داستانهای تخیلی و سوریالستی نمونۀ آن است. اخلاقیات را نمیتوانم در بیان یک داستان  به وضاحت آنچه در سلوک اجتماعی نمایان میشود برشمرد. امروزه داستان ها شامل تخیل، سیاست، عشق، جنگ، طنز، تاریخ و ذهنیگری میگردد. کسی نمیتواند نتیجه اخلاقی داستان مورچۀ ای را  بیان کند که سه هزار سال بعد کارگر یک معدن ذغال سنگ میشود و یا  ماشین زمان را که با چرخش سریع کسی را به پنجصد سال آینده میبرد در دایرۀ اخلاقیات قرار دهد. چنانکه داستانهای  کودکانه از نوع سمسونگ را نمیشود جنبه های خاص اخلاقی داد. این داستها ها آموزش اخلاق اجتماعی نیست بلکه راهگشایی ذهنیت یسوی فهم و درک بهتر ارتباطات میان پدیده های طبیعت و انسان است.

من داستان های زیادی از گی مودوپاسان، پل والری، انتوان چخوف، ماکسیم گورکی، سامرست موام، والتر اسکات، صادق هدایت، اکرم عثمان، زریاب، قادر مرادی، نظری آریانا، نعمت حسینی و صد ها داستانویس دیگر را خوانده ام . این داستانها برایم مکتبی بود که نه در آن چوکی و میزی بود و نه هم حاضری و شهادتنامۀ ای. کشش درین داستانها زیادتر از طرح و توطعه خود داستان؛ رغبت شخصی ام به خواندن و تعقیب طرح بود.

3ــ در شماره های گذشته راجع به داستان کوتاه مختصر نوشته ام. البته میدانم این نوشته ام قسمن در مورد ساختمان یک داستان کوتاه تماسی گرفته است و نمیخواهم بار دیگر از داستان کوتاه تعریفی بدهم. ولی آنچه ناگفته است را میشود چنین خلاصه کرد.

از نظر ادبی دشوار است که تعریف خاصی برای داستان کوتاه بدهیم و این بدان معنی است که گاهی میشود در یک جمله و در ده الی پانزده واژه داستانی را باز گفت. این چند واژه  بنا برخصوصیت بیان عواطف  شنونده و یا خواننده را به تفکرات عجیبی میکشاند. یک خاطره را میشود داستانی با همان تعریف ابتدایی  و اسلوب نگارش داستانی تلقی کرد هرچند خاطره را گاهی داستان گفته نمیتوانیم. قبول دارم که داستان های من از کمبودی های تکنیکی برخوردار است و این ازنجهت است که نتوانسته ام تمام معیارهای پذیرفته شده در داستان کوتاه را پیاده کنم اعتراف میکنم که مشکل ام در همین مسله نهفته است. ولی یقین دارم که پیام این داستان پائیز عمر انسانی است که یکجانبه عاشق میشود. من بهتر میدانم که عوض نتیجۀ اخلاقی باید پیام خاص داستان را بکار برد.

با احترامات فایقه

جهانمهر هروی

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 7:58  توسط جهانمهر هروی | 
 

چنانکه میبینید این داستان یکسال قبل نوشته شده. تقدیم به دوستداران. نظر بدهید.

 

برگریزی

آنان چهار نفر زن بودند که به خانۀ ما آمدند. هر چه فکر کردم که این ها کیستند نشناختم. همگی شان خوب آراسته و لباس های مقبولی داشتند. دو نفر شان جوان و دوتای دیگر مُسن به نظر میخوردند. مادرم با ورخطایی از آنان پذیرایی کرد و «سامعه» را میدیدم که در کنج مُطبخ نشسته و در افکارش غرق است. از پشت دروازه گوش دادم. یکی از زن ها میگفت:

ـ پسرم مامور زراعت است. جوان است و تازه فالکوته ( دانشکده ) را خلاص کرده. دختر شما خوشبخت میشود... و میدانستم هدف شان «سامعه» است. مادرم چیزی نمیگفت و این زن ها هر کدام شان افسانۀ را از شوهر آیندۀ سامعه یعنی خواهرم بیان میکردند.

رفتم نزد «سامعه» و از او پرسیدم اینها کیستند؟! او چیزی نگفت و با اصرار زیادی که کردم بعد از آنکه چند دشنام نثارم کرد گفت:

ــ برو گم شو که نه بینمت... و من هم با یک خیز از خانه بیرون شدم.

از کوچه  دور خوردم و به دوکان «عبدالرحیم» رفتم. او با یکی از دوستانش صحبت میکرد. مشتی از سنجد های روی بساطش را برداشته به جیبم ریختم. دوست « عبدالرحیم» گفت:

ــ چه میکنی های... نگاه کن پیش رویت پول نداد و سنجد هایت را برداشت. «عبدالرحیم» خندیده  گفت:  

 ــ بگذارش گپی نیست. و وقتی میخواستم فرار کنم به دنبالم صدا زد:

ــ « لالی» بیا!... وقتی رفتم یک بسته ساجق ( آدامس) را به من داده و گفت:

ــ ببر به « سامعه» و به دنبال آن شنیدم که به دوستش گفت:

ــ اگر این ها جان مرا هم بگیرند چیزی نمیگویم.

چرخی زده و از کنار مسجد گذشتم و پهلوی جوی آب نشسته و سنجد ها را یک یک از جیبم در آورده خوردم. هوا سرد بود و درختان اطراف جوی خیلی افسرده به نظر میامدند. هر لحظه برگی رقص رقصان از شاخه ها جدا شده و آرام ارام روی آب شناور میشد. پائیز همه چیز را بسوی نابودی میبرد. علف های کنار جوی را یخ زده بود و برگ های تیغه مانند شان پژمرده و خشکیده بودند. وقتی سنجد ها را خلاص کردم از پاکت ساجق ( آدامس) ای که عبدالرجیم برای « سامعه» داده بود یک دانه را در آورده و به دهانم گذاشته و به سوی خانه روان شدم.

آن  چهار زن رفته بودند. مادرم میخندید... سامعه غمگین و شرمزده بود. ساجق ها را به او دادم و گفتم اینها را « عبدالرحیم» داده. چیزی نگفت و یکدانۀ آنرا در دهنش انداخت.

شب شنیدم که مادرم  با پدرم میگفت:

ــ بخت ما گُل کرده خواستگار ها از مردم معتبر اند و من فکر میکنم برای « سامعه» ازین بهتر شوهری پیدا نخواهد شد...

یکهفته بعد چند نفر مرد به خانه ای ما آمدند. همگی شان لباس های پاک و لُنگی( عمامه) های قیمتی به سر داشتند. اینبار من میتوانستم به محفل شان سر به زنم. هر چه میگفتند راجع به همان مامور زراعت بود و مسلۀ خواستگاری از « سامعه»... یکی میگفت:

ــ  « وکیل » جان برای خودش خانۀ آباد کرده... معاش خوبی دارد. شما هم میتوانید با او یکجا زندگی کنید. در میان آنان یکی رویش را به طرف پدرم کرده گفت:

ــ چرا هر ماه سیصد افغانی کرایه خانه بدهی. با « وکیل» جان و دخترت یک جای زندگی کن و این هم یک کمک است برای تو... در میان آنان جوانی که قد بلند و کلاه پوست قره قلی به سرداشت هیچ نمیگفت و فقط گاهی وقت به نشان تائید سرش را تکان میداد و وقتی همه رفتند پدرم گفت؛ همان کسیکه کلاه قره قلی به سر داشت « وکیل » خواستگار« سامعه» بود.

باز  به دوکان « عبدالرحیم» رفتم. آهسته از سر بسا طش چند تا چهار مغز( گردو) برداشتم و میخواستم فرار کنم که عبدالرحیم صدا زد:

ــ باش چه میگم! چه شده که این روز ها سامعه نمیآید... بیا و چند تا ساجق برایش ببر... اول فکر کردم چیزی نگویم .نمیدانم چطور شد که گفتم:

« سامعه» دیگر حق ندارد از خانه خارج شود او را به شوهر داده اند... خیال کردم « عبدالرحیم» تعادلش را از دست داد و رنگش سیاه شده گفت:

ــ چه میگی حرامزاده. به خدا... لاحول ولا...

چند قدمی که دور شدم پای برهنه از دوکانش خارج شده و به دنبالم دویده دستم را گرفته پرسید:

ــ چه گفتی حرامزاده؟ مه این شب ها خواب ندارم. به خدا اگر راست گفته باشی دودمان شما را بر میاندازم... اولاد ارنهود...

به خانه که آمدم « سامعه» را گوشه کرده گفتم:

ــ وقتی به « عبدالرحیم» گفتم « سامعه » را شوهر داده اند مثل دیوانه ها هر چه به زبانش آمد گفت و مرا دشنام داد. « سامعه» سکوت کرد و بعد از لحظۀ گفت:

ــ پیش من و خودت باشه. ازین مسله به پدر و یا مادرم چیزی تعریف نکنی برادرک گلم. و من خاموش ماندم.

***

یکسال گذشت با «سامعه» و شوهرش به یکی از محل های دور به خانۀ « وکیل» رفتیم. راستی  خانۀ وکیل بزرگ و زیبا بود ما همه یکجا زندگی میکردیم.« سامعه» هم با شوهرش وکیل خوش بود.

یکروز از اُرسی ( کلکین ) خانه به  بیرون را نگاه میکردم. در بیرون خانه زیر یک درخت بزرگ که برگ هایش همه زرد شده بود و هر لحظه از شاخه ها جدا شده و رقص رقصان به زمین مینشست کسی را دیدم که نشسته و با انگشتانش روی خاک چیزی مینویسد و یا اینکه دایرۀ رسم میکند... برگ های زرد پائیزی را دورمیکند تا خاک ها را بهتر لمس کند.

« سامعه» را صدا کرده گفتم:... بیا و اینجا را ببین! « سامعه» آمد و با ورخطایی گفت:

ــ چه آدمی!  دیوانه شده. نگاه کردم موی های سر و ریش سیاه اش ژولیده و لباس هایش چرک و چرغت بود « سامعه» گفت:

ــ ای بدبخت عبدالرحیم است. بیا که ما را نبیند.

جهانمهر هروی

14.10.2008

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 9:49  توسط جهانمهر هروی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
من نیمی از عمرم را برای تو فکر کردم... آنقدر که یکبار در غم و اندوه غروب کردم... حالا ای همدم من، اجازه بده که دوباره طلوع کنم... تا غروب دیگر باتو خواهم بود.

نوشته های پیشین
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
پیوندها
زینت نور
یاداشت های پراکنده ( شیده)
ادیب
مژگان ساغر
انگلیسی به فارسی
تلاوت اشک
داود عرفان
زیوری ویژه
بینا
سید حبیب نظاری
گل سرخ میران
عابدی
صادق عصیان
پیام زن
نوای دل
شعر معاصر افغانستان
احسان
فاطمه
حریم عشق ( راحله یار)
زنده یاد سهیلا خجسته ( وطنم دوستت دارم)
نجوا
شهلا ایزدی
صدای پای آب
سهراب سیرت
مرجان (گل یخ)
انجلا پگاهی
راه سبز( آثارلحق حکیمی)
نامه های پست نشده ( زینت نور)
نعمت الله پژمان
فرزاد فرنود
( کوچه) حبیب بزرگمهر
قصر آرزو ها
شبنم
هرات سرزمین شعر
گندم زار
پسر افغان
مکتوب
سین مثل سرو
آرش پور علیزاده
حرف های یک دل
لحظه های بارانی
صدای آشنا
طارق
باور
فرشته سید
سایت استاد فکرت
مجتمع ویبلاگ های افغانستان
فرهنگ دهخدا
تقویم های بی برگ ( امینی)
باران باران( گل احمد نظری اریانا)
خالد نویسا ( داستان)
نازنین
شهر تابش
کاکه تیعون
صفحۀ شعر
خط سوم
آموی خروشان ( حفیظ الله زریر)
حماسه ( ملالی شبنم)
حریم عشق ( راحله جان یار)
صفحۀ فوزیه یلدا
گنجینه ( ناصر عارفی)
روز مرگی های من
پژواک هنرو اندیشه ( رضوی)
صفحۀ آرزو
کهندژ ( عبدالعنی نیک سیر)
صفحه شفیق سحر
صفحۀ منیر سپاس
سوزان یگانه
حنظلۀ بادغیسی( عصمت الله مهربان)
صفحۀ شریفی ( داستان)
حدیث عشق
پیشگامان
آگاه
نمکدان مهاجر
شعر و دل نوشته ها
حرف های دل من
پژواک هنر و اندیشه
عفیف باختری
پایگاه های پژوهشی
گروه ادبی ( از باران)
صفحۀ نگار
از دیار غربت
کانون ویبلاک نویسان افغانستان
محمدزرگرپور
عاشقانه ها
جامعه ی نو ( شوکت علی محمدی)
چکاد ( عزیز علیزاده)
نوشته های یک جوان
ریسنت( گسترۀ ادبیات زبان فارسی دری)
فردای روشن
خیابان های سرگردان ( نظری)
مسعود طالقانی
نیزار ( حسین فیاض)
شاهد و ساقی ( رکسانا)
آنسوی وحشت( خاطرات حمید نیلوفر)
صفحۀ ندا
مجلۀ شعر آستان
بصیر سیرت
صلح محور
اصغر معصومی
قلمدون
آب و آتش
صاعقه ها
قادر مرادی داستان
اورنگزیب
نقش باران
سپیده مبرهن
پرستوی مهاجر
آبگینه
تلاوت سبز شینم
عنایت الله شهپر
جان عشق
ترانه های دل
مینای از شیشه
دنیای من
دلنوشته ها...
سخن
...دادخواهان افغان
طُرفه
آرشیو صمد بهرنگی
بهانۀ برای گریستن
کوچه
ارغوان
کروشه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM